Homepic

غلامرضا مزدستان

نام پدر : غلامحسین   

تاریخ تولد : 1343/10/20

متولد : فردوس

تاهل : مجرد

مسئولیت : اطلاعات و عملیات

یگان :لشکر 21 امام رضا (ع) 

محل شهادت : پاسگاه زید   

نام عملیات : پدافندی  

تاریخ شهادت :1365/2/1

مزار : فردوس

زندگینامه

شهید غلامرضا مزدستان در سال 1343 هجرت شمسی در شهرستان فردوس دیده به دنیا گشود و در دامان گرم و پر از مهر و محبت خانواده پرورش یافت. بد از وقوع زلزله فردوس در سال 1347 به اتفاق خانواده در اسلامیه فردوس ساکن گردید و تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را در همانجا گذراند. همزمان با ورود او به دوره راهنمایی شعشعه انقلاب عظیم اسلامی، شهر فردوس را هم کم کم فرا می گرفت.غلامرضا که بشدت احساس مسئولیت می نمود، خود را برای حضور در جبهه جدید و دفاع از کیان کشور اسلامی آماده کرد و با اولین کاروانهای بسیجیان جان بر کف در سال 60 عازم میادین نبرد شد. غلامرضا در طول حضور در جبهه اش، چند بار مجروح شد که آخرین آنها در سال 1367 بود. وقتی برای استراحت از بیمارستان به خانه آمده بود. عراق به جزیره مجنون حمله کرد. او در جزیره مسئول محور اطلاعات و عملیات بود. سرانجام در عصر روز عرفه، دوم مرداد ماه سال 1367، در محور آبادان – خرمشهر، پس از حدود 50 ماه حضور در جبهه و پاسداری از انقلاب اسلامی، دعوت حق را لبیک گفت.

وصیتنامه

خدایا آمرزش را می خواهم و با عشق به تو و با تمام وجود تا آخرین قطره خون از اسلام و انقلاب اسامی دفاع می کنم، باشد که انشاء الله توانسته باشم خدمتی هرچند ناچیز برای رضای تو انجام دهم.

برادران عزیز و ای کسانیکه امید اسلام و انقلاب اسلامی به شهادت، از دعا و استغفار فراموش نکنید و در اعمال و رفتار خود بسیار دقیق شوید و تقوای خدا را پیشه کنید.

برادران عزیزم نکند خدای نکرده در حال بی تفاوتی و بی خبری در رختخواب و بستر ذلت و خواری بمیریم. که حسین (ع) و یاران با وفایش در میدان نبرد به شهادت رسیدند.

و شما پدر و مادر مهربانم دست های شما را از راه دور می بوسم، از اینکه نتوانستم فرزند لایقی تابحال برای شما باشم و زحماتی را که برای من کشیدید، جبران کنم معذرت می خواهم امیدوارم که به بزرگواری خود از خطاهایم بگذرید.

خاطرات

راوی : فاطمه شاه محمدی

مادر ذبیح یک شب خواب دیده بود که غلامرضا سر تا پا سیاه پوش است و با ساکی در دست آمده است . مادر ذبیح وقتی غلامرضا را با این اوضاع واحوال می بیند می پرسد چرا سیاه پوشیدی ؟غلامرضا گفته بود: ما باید سیاه پوش باشیم . مادر ذبیح صبح که از خواب بیدار میشود می بیند که تلویزیون خبر فوت امام را دارد اعلام می کند .

راوی : قیومی

مدتی قبل از شهادت شهید غلامرضا با او در جزیره مجنون بودم. او در آنجا مسئول محور اطلاعات عملیات بود و عده ای از برادران گردان همراه او به این محور مأمور شده بودند. یک شب، خیلی شلوغ و خطرناک بود و عراقی ها به شدت روی سرمان گلوله می ریختند. غلامرضا عده ای از برادران را برداشت و همراه خود به خط برد و خودش برای کاری دوباره برگشت. وقتی دوباره می خواست پیش بچه ها برگردد با موتور رفت. چون نزدیکی خط دشمن بود چراغ خاموش حرکت می کرد که ناگهان موتور در دست انداز افتاده و به شدت زمین می خورد و پای غلامرضا شدیداً مجروح می شود، اما با همان پای مجروح خود را به نیروها رسانده و سعی کرد کسی متوجّه جراحتش نشود ولی بچه ها متوجه ناراحتی او شدند و از وی خواستند به اورژانس برود و کارها را به آنها محول کند ولی او قبول نکرد و گفت پایم یک خراش کوچک برداشته و تا صبح همراه بچه ها با همان پای دردناک همکاری می کرد. شب بعد دوباره بچه ها را راهی خط کرد. بچه ها لباس غواصی به تن کردند. چون خودش پایش درد می کرد نمی توانست داخل آب شود. بچه ها آن شب به آب زدند و خودشان تنها رفتند و غلامرضا همانجا منتظرشان ماند. آن شب تا صبح نخوابید سرجایش طاقت نداشت. هر لحظه بلند می شد و بیرون را نگاه می کرد که ببیند آمدند یا نه دیر کردند. هی سر تکان می داد. گاه کناری می رفت و به فکر فرو می رفت که یا رب چه شد که نیامدند. هر چه دلداریش می دادم فایده ای نداشت. با آنکه فرمانده گردان هم در آنجا حضور داشت ایشان جوش می زد، چون مسئول مستقیم بچه ها بود. با وجود انیکه فرمانده گردان هم مرتبا او را دلداری می داد که ناراحت نشود او گویی هر لحظه لاغرتر و ضعیف تر می شد. فرمانده گردان هم می گفت: من به خوبی احساس می کنم که هر چه زمان می گذرد برادر مزدستان از غصه گویی آب می شود بالاخره بچه ها آمدند و او خیلی خوشحال شد.

Narcissus

یاهو

دیدگاهتان را بنویسید