Homepic

شهید حسین ثابت خواه

نام پدر :  محمد

تاریخ تولد : 1345

متولد : مشهد

تحصیلات : راهنمایی

شغل : پاسدار

تاهل :  مجرد

مسئولیت : اطلاعات عملیات

یگان :  لشکر55 شهدا

محل شهادت :  بانه

تاریخ شهادت : 1366/2/1

مزار : بهشت امام رضاع

زندگینامه

در ﺗﺎرﻳﺦ ﭘﻨﺠﻢ ﻣﺮداد ﻣﺎه ﺳﺎل 1345 در ﺷﻬﺮﺳﺘﺎن ﻣﺸﻬﺪ ﭼـﺸﻢ ‫ﺑﻪ ﺟﻬﺎن ﮔﺸﻮد. ‫ﻛﻮدﻛﻰ آرام و ﺳﺎﻛﺖﺑﻮد. ﺑﺮاى ﻳﺎدﮔﻴﺮى ﻗﺮآن ﺑﻪ ﻣﻜﺘﺐ رﻓﺖ. ﺑﻪ ﻗﺮآن ﻋﻼﻗﻪ داﺷﺖ و ﺷﺎﮔﺮد زرﻧﮕـﻰ ‫ﺑﻮد. ‫ﻣﻘﻄﻊ اﺑﺘﺪاﻳﻰ را در ﻣﺪرﺳﻪى وﻟﻰﻋﺼﺮ(ﻋﺞ) و دوره ى راﻫﻨﻤﺎﻳﻰ را در ﻣﺪرﺳـﻪى ﭘﺎﺳـﺪاران ﮔﺬراﻧـﺪ. ‫ﭘﺲ از آن ﺗﺮک ﺗﺤﺼﻴﻞﻧﻤﻮد. ﺑﺴﻴﺎر ﺧﻮش اﺧﻼق و ﺧﻮش ﺑﺮﺧﻮرد ﺑﻮد. محبت  و ﮔﺬﺷـﺖ را ﺳـﺮ ﻟﻮﺣـﻪى ﻛـﺎرش ﻗـﺮار داده ﺑـﻮد و  ‫دﻳﮕﺮان را ﺑﺮاى اﻧﺠﺎم ﻛﺎرﻫﺎى ﺧﻮب ﺗﺸﻮﻳﻖ ﻣﻰﻛﺮد. در اواﻳﻞ اﻧﻘﻼب – زﻣﺎﻧﻰﻛﻪ ﻓﻘﻂ ده ﺳﺎل داﺷﺖ – ﺷﺐﻫﺎ در ﺧﻴﺎﺑﺎن اﻋﻼﻣﻴه ‫روى دﻳﻮارﻫﺎ ﻣﻰﻧﻮﺷﺖ و در راﻫﭙﻴﻤﺎﻳﻰﻫﺎ ﺷﺮﻛﺖ ﻣﻰﻛﺮد. ﺑﻌﺪ از ﭘﻴﺮوزى اﻧﻘﻼب اﺳﻼﻣﻰ وارد ﺑﺴﻴﺞ ﺷﺪ و دوره ﺗﻴﺮاﻧﺪازى دﻳﺪ. ﻟﺒﺎس ﺑﺴﻴﺠﻰ ﻣﻰﭘﻮﺷـﻴﺪ و در ‫ﺗﺌﺎﺗﺮﻫﺎى ﺟﻨﮕﻰ ﺑﺎزى ﻣﻰﻛﺮد. ﺟﻮانﻫﺎى دﻳﮕﺮ را ﻫﻢ ﺑﻪ ﺑﺴﻴﺞ ﻣﻰﺑﺮد. در ﺳﺎل 1360 ﺑﻪ ﺳﭙﺎه ﭘﺎﺳﺪاران اﻧﻘﻼب اﺳﻼﻣﻰ ﭘﻴﻮﺳﺖ. ﻫﺸﺖ ﺳﺎل در ﺳـﭙﺎه ﺧـﺪﻣﺖ ﻛـﺮد ﻛـﻪ در ‫ﺑﺨﺶ ﺗﻌﺎون ﺳﭙﺎه ﺑﻮد. ﺑﺎ ﺷﺮوع ﺟﻨﮓ ﺗﺤﻤﻴﻠﻰﺑﺮاى رﺿﺎى ﺧﺪا ﺑﻪ ﺟﺒﻬﻪ رﻓﺖ.

در نهایت ﺣﺴﻴﻦ ﺛﺎﺑﺖ ﺧﻮاه در ﺗﺎرﻳﺦ1366/2/1در ﻣﻨﻄﻘﻪى ﺑﺎﻧﻪ ﺑﺮ اﺛﺮ ﻋﻮارض ﺑﻤـﺐ ﺷـﻴﻤﻴﺎﻳﻰ ﺑـﻪ ﺷـﻬﺎدت ‫رﺳﻴﺪ. ﭘﻴﻜﺮ ﻣﻄﻬ‪ﺮ ﺷﻬﻴﺪ ﭘﺲ از اﻧﺘﻘﺎل ﺑﻪ زادﮔﺎﻫﺶ، در ﺑﻬﺸﺖ رﺿﺎ(ع) ﻣﺸﻬﺪ دﻓﻦ ﮔﺮدﻳﺪ .

وصیتنامه

رﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﺟﺒﻬﻪ ﺗﻜﻠﻴﻒ اﺳـﺖ. ﺑﺎﻳـﺪ ‫ﻫﻤﻪ ﺑﻪ ﺟﺒﻬﻪ ﺑﺮوﻧﺪ و ﺟﺒﻬﻪ را ﺧﺎﻟﻰ ﻧﮕﺬارﻧﺪ ﺑﺎﻳﺪ از ﻣﻤﻠﻜﺖ دﻓﺎع ﻛﻨﻴﻢ و ﺑﻪ ﻓﻜﺮ اﺳﻼم و دﻳﻦ ﺑﺎﺷـﻴﻢ. ‫اﮔﺮ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺟﺒﻬﻪ ﻧﺮوﻳﻢﭘﺲ ﭼﻪ ﻛﺴﻰ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻪ ﺟﺒﻬﻪ ﺑﺮود؟ و همیشه میگفت برای سلامتی و پیروزی رزمندگان اسلام و امام دعا کنید .

خاطرات

راوی :  محمد تقی تدینی

آخرین مأموریتی که به ما در منطقه عملیات کربلای 10 محوّل شد یک مدّتی در منطقه بودیم که قرار بود عملیات انجام شود و برادران قرارگاه رمضان از داخل خاک عراق با برادران سپاه دست بدهند و یک منطقه را آزاد بکنند. حسین که مسؤل تعاون قرارگاه رمضان بود خیلی تلاش می کرد که بتواند به نحو احسنت مسؤلیتی را که به او سپرده اند انجام دهد. لذا در همین ده پانزده روزی که با هم در منطقه بودیم به ما گفت: شما تا باختران برو و یک مقدار از کمبود هایی که در ارتباط با کار ایثارگران و معراج شهداء است بردار و بیاور. من راه افتادم و رفتم. به باختران که رسیدم. کارم را انجام دادم.همان شب اوّل به من خبر دادند که حسین مجروح شده است و باید خودتان را به منطقه برسانید که روحیّه بچّه ها تضعیف نشود. صبح روز بعد بلافاصله راه افتادم و به منطقه رفتم. به منطقه که رسیدم گفتم: حسین کجاست؟ گفتند او را به بانه برده اند. به بانه رفتم. گفتند: او را با آمبولانس به باختران بردند. مسؤلیتی که به عهدة من بود باعث شد که من پیش حسین بروم و او را ببینم ولی تماس گرفتم و به اطّلاع مسؤلان رساندم. قرار شد که یکی از دوستان او به نام آقای بخشی به اتّفاق حسین از باختران به تهران بروند که در آنجا کارهای اوّلیه بیمارستان را انجام دهد که ان شاء ا… هر چه زودتر ایشان بهتر شوند. وقتی آقای بخشی به تهران رفتند و دیدند که حال حسین خوب نیست به خانوادة حسین خبر دادند. یکی، دو نفر از دوستان دیگرش به نام آقای رشیدی و آقای ناظران- از سپاه هشتم- از مشهد بلند شده و به تهران آمدند و احوالش را پرسیدند. یکی، دو روز حالش خوب بود امّا مجدّداً حالش به هم خورد و شهید شد

Narcissus

یاهو

دیدگاهتان را بنویسید