Homepic

خاطرات آموزش تخریب ، تابستان سال 1364-قسمت سوم

روز بعد حدود ساعت ده اعلام کردند برادرا تشریف بیارن از تدارکات (میان وعده) کمپوت بگیرن . تعداد زیادی از ما تازه به جبهه رفته ها که هنوز فضای جبهه و به خصوص تخریب را درک و تجربه نکرده بودیم سریع جلو تدارکات جمع شده و با نظم و ترتیب صف کشیدیم. مسئول تدارکات تخریب ( شهید محمد گلی ) که هنوز داشت اعلام می کرد بیایید ؛ از آسایشگاه بچه ها بیرون آمد و تا به درب اتاق تدارکات رسید با دیدن ما بچه های منظم و مرتب که خیلی صاف و اتو کشیده توی صف ایستاده بودیم زد زیر خنده و گفت بابا شماها چرا اینطوری توی صف ایستادین خب بیاین خودتون کمپوت بردارین صف نداره که ….
یکی دو ساعت بعد اعلام شد برادرا آماده بشن تا ده دقیقه دیگه سوار اتوبوس بشن.
هیچکس نپرسید کجا می رویم ؟ چون می دانستیم کسی جواب نمی دهد. دیگر برایمان این مسئله جا افتاده بود که در منطقه جنگی این سوال که کجا می رویم یا چقدر می مانیم یا چه مقدار وسایل شخصی برداریم سوال بیهوده ای است و پاسخ این سوالات ممکن است مسائل امنیتی را به خطر بیندازد. وانگهی مگر کل وسایل و امکانات شخصی بچه ها چقدر بود تمام وسایل شخصی ما عبارت بود از یک حوله کوچک و چند لباس و احیانا مسواکی و کتابی که همه آن در یک کوله پشتی یا یک ساک جای میگرفت.
ادامه دارد…

Narcissus

یاهو

دیدگاهتان را بنویسید