Homepic

خاطرات آموزش تخریب ، تابستان سال 1364-قسمت نهم

در حین دو صبحگاهی بود که خورشید در آن دشت صاف ( که بعدا فهمیدیم اسمش طلائیه است) از افق بیرون آمد و اولین بار طلوع آفتاب را از ابتدا تا کامل شدن قرص خورشید دیدم. برای ما که در شهر بزرگ شده بودیم و همیشه یا به خاطر خواب بودن یا به خاطر وجود ساختمانها و موانع شهری از طلوع خورشید بی بهره بودیم تماشای این لحظات بسیار جذاب بود .
روزهای بعد هم که هر روز و بلا استثناء به دو می رفتیم این منظره تکرار می شد .حدود پانصد متر از روستا که فاصله می گرفتیم به جاده ای آسفالته و کم عرض و قدیمی برمی خوردیم جاده بسیار خلوتی بود و هیچگاه ما در طول دو صبحگاهی یا رزمهای شبانه که روی این جاده بودیم خودرو و یا وسیله نقلیه ای ندیدیم. زمان رفت به سمت مشرق می دویدیم که همزمان با طلوع بود و بعد از حدود بیست دقیقه تا نیم ساعت به سمت غرب برمی گشتیم.
یکی از نوحه های معروف آهنگران نوحه “با نوای کاروان….” بود در قسمتی از این نوحه آهنگران می خواند ” … خیمه گاهی در یمین ؛ پایگاهی دریسار … از ورای ماسه ها ؛ بارگاهی آشکار ….الحق عجب حالی این جبهه ها دارد…”
طلوع خورشید در طلائیه هم اینگونه بود که ابتدا شعاع های نور از انتهای افق بیرون می زد بعد کم کم خورشید به ما سرک می کشید وقتی خود را تا نیمه در سطح افق بالا می کشید من یک نیم دایره زرد “طلایی” را در “طلائیه” و در انتهای خاک ها و ماسه ها می دیدم و بی اختیار به یاد گنبد طلائی امام حسین (ع) می افتادم و در حال و هوای ورزش و دویدن به سمت نور یاد شعر آهنگران هم می افتادم و آرام زیر لب زمزمه می کردم “از ورای ماسه ها بارگاهی آشکار….” السلام علیک یا اباعبدالله ….
این تصویر هر روزبرایم تکرار می شد ویکی از دلخوشیهایم درآن سختی های آموزش همیشه دیدن همین تصویر و یاد بارگاه ابا عبدالله (ع) بود.
قبل از اینکه به جبهه بروم و در سن نوجوانی 15 سالگیم همیشه در ذهنم این بیت شعر را اینگونه تصور می کردم که وقتی رزمندگان پیروز شوند و به کربلا برسند از دور که به شهر نزدیک شوند ابتدا از افق و از ورای ماسه ها گنبد طلائی امام حسین (ع) را می بینند و شاعر آن لحظه را به تصویر کشیده که سروده :”از ورای ماسه ها بارگاهی آشکار…”
و حالا خودم توفیق حضور در جبهه را پیدا کرده بودم وشبیه ترین چیزی که در فکرم بود را با چشمهایم مشاهده می کردم.

Narcissus

یاهو

دیدگاهتان را بنویسید