Homepic
بسم رب الشهدا والصدیقین

بسم رب الشهدا والصدیقین

روز دوم…
همه چیزدر صحرای داغ کرب و بلا
به روال عادی روز گذشته است
هنوز مانده تا آن روز سخت
زینب هنوز ابوالفضلش را دارد
برای پاسداری
و حسین هست تا به حریم بی حرمتی نشود
اما دل زینب بی قرار روز دهم است.
میداند باید صبور باشد و چه صحنه هایی را ببیند


دومین باری است که فرزندش را
راهی صحرای داغ جنوب کشور میکند
او میداند این روز ها عاشورای زمان است
و امام هل من ناصر ینصرنی میخواند
فرزندش را با دل و جان میفرستد
به این شور و عشق حسینی
اما میداند عاقبت باید صبر کند
بر داغ رفتن فرزند.


و سالها میگذرد از عاشورای حسینی
تا عاشورای انقلاب
پایم به جنوب و گرمای زمستانش که میرسد
سعی میکنم تصور کنم داغی روزهای تابستانش را
صدای گلوله و تانک ها را
اما شنیدن کی بود مانند دیدن
شنیدن کی بود مانند بودن؟؟؟
هر جه بیشتر میشنوم از دفاع مقدس
انگار بیشتر گره میخورد به حادثه کرب و بلا
باید چیزی باشد تا ادمی را به حسین متصل کند
اگرنه کسی نه تاب ماندن تابستان هایش را دارد
نه تاب گلوله ها و تانک ها…
انگار اهالی آنجا و آن زمان گره خورده بودند به حسین
اصلا هر که گره بخورد به شور حسین
عاقبتش گره میخورد به رضای خدا….
چگونه گره خوردند به حسین؟؟/ باید رفت به دل آن روزها
آنجا که شور حسینی با شعور حسینی معنا میافت

Narcissus

یاهو

دیدگاهتان را بنویسید